نگاشته شده توسط: یک شهروند | جولای 8, 2009

تعطیلی پایتخت به دنبال ذرات معلق یا …؟

اینکه ذرات معلق چیه و چه عوارضی برای سلامتی داره و از چه طرقی ایجاد می شه و باید برای مقابله باهاش چیکار کرد بمونه واسه جایی که مباحث سلامتی رو می نویسم اما خدا وکیلی یادتون می آد همین ذارت معلق و منواکسید کربن تو زمستون به حد بحرانی رسید و بیش از یه هفته هوای پایتخت رو سیاه کرد اما آب از آب تکون نخورد و هیچ جایی هم تعطیل نشد؟ یادتونه که همه کارشناسان چقدر در مورد عوارض وضعیت بحرانی هوا و آمار مرگ و میر و بستری شدن به دنبال اون حرف زدن، اما از تعطیلی که از حقوق سلامتی  شهروندان تهرانی و به خصوص کودکان و نوجوانان بود هیچ خبری نشد؟ حالا فکر می کنید چطور شده این روزا که ذرات معلق به سطوح بحرانی رسیدن یه دفعه استاندار تهران یادش افتاده که باید چند روز پایتخت رو تعطیل کرد؟ دوشنبه که به خودی خود تعطیل بود، سه شنبه و چهارشنبه رو هم که تعطیل کردن، پنجشنبه و جمعه هم که خودشون سر خود تعطیل هستن؛ چی بهتر از اینکه تهرانیهای عزیز یه سفری به شمال برن و تهران این روزا رو با ذرات معلقش!!! تنها بذارن؟!

بعد نوشت: همین الان(پنجشنبه 18 تیر…)  این مطلب رو که نظر رئیس راهنمایی رانندگی تهران درباره تعطیلی به دنبال آلودگی هواست خوندم و کلی برام جالب بود.

نگاشته شده توسط: یک شهروند | جولای 3, 2009

تخصص، معدل 14 و بیابید پرتقال فروش را…

اینکه به هم ریخته ای و کلافه، شاید به هیچکس و هیچ چیز جز خودت مربوط نباشه. شاید محصول این همه سال گشتن و گشتن و گشتن باشه و به هیچ جا نرسیدن. شاید علتش آرزوهایی باشه که فقط تو خیال بهشون رسیدی و اینقدر باهاشون کش و قوس داشتی که حوصله ات ازشون سر رفته. شاید همه اش به خاطر این باشه که تو اینجایی، درست تو همین نقطه ای که ایستادی، چون نخواستی هیچ قدم کجی برداری. آرزوهات بزرگ بوده و تو یا باید قدمهات رو از قدمهای همراهت بلندتر برمی داشتی و اون رو جا می ذاشتی ( که آخرش هم مجبور شدی جا بذاریش) و یا باید قدمهات رو کج برمی داشتی و از بیراهه به آرزوهات می رسیدی. حالا تو اینجا ایستادی و اونایی که سوت زنان رد پاشون را روی حق تو و دیگران گذاشتن الان فرسنگها از تو جلوترن. تو موندوی تا شاید حوصله کنی و دیگرانی رو تنها بذاری و یه روزی به جایی برسی که از اول حقت بوده، اما اونا از هر امکانی که می شد سوء استفاده کردن و حالا به نظر بهترینن.

به خدا قسم که گاهی دلم می خواد سرم رو تو دیوار این جامعه مدنی بکوبم و بگم شما رو به خدا به اونا که حقوق من و ما رو به راحتی آب خوردن قورت دادن و به ناحق بهترینهای پزشکی این کشور شدن بگید لااقل اگه فریاد جامعه مدنی سر می دن جلوی من  و امثال من، که حقشون رو مثل نون خشک زیر پا له کردن، سرشون رو زیر بندازن و لااقل یه کم شرمنده بشن. بابا لامروتا کی با معدل 14 می ره گوش و حلق و قلب و پوست می خونه آخه؟؟؟؟

خدایا لااقل بگو جواب حقوق ما بچه های قدیمی رو کی می ده؟ ما که خودمون موندیم و مدنیت رو بی اونکه بدونیم چیه حفظ کردیم و زیر این بار سنگین له شدیم و گُرده هامون پله ای شد واسه بالا رفتنهای دیگران.

پی نوشت: اینکه ساعت 5:30 صبح جمعه وسط جمع و جور کردن مقاله و بعد از خرابی کامپیوتر و درست شدنش و همه اینها چی شد یاد معدل 14 و تخصص و سهمیه افتادم، خودش کلی پایه خنده است :) یا شاید هم گریه :(

پی نوشت خاص: نگران نباش آقا، مقاله رو بالاخره نوشتم. کامپیوتر خداتا ویروس داشت. قصه معدل رو هم اگه نمی گفتم همینطور مث حناق راه گلوم رو می بست.

نگاشته شده توسط: یک شهروند | جولای 1, 2009

بازنویسی درد*

نگاهی به کف دستش انداخت و چیزی را از روی آن برداشت: “همیشه همینطور است. درد در بدنم گردش می کند.
تا به حال درد را دیده ای؟… ندیده ای؟… خب اول از ته چشم چپم آغاز می شود. چیزهایی لزج و نرم و کرم مانند درست مثل لارو حشره، لارو درد، در پشت چشمم وول می خورند و خود را از مغز به داخل کاسه چشم پرتاب می کنند. صدای شَلَپَشان را که در مایع داخل چشمم می افتند می شنوم.  لزج و نرم… ببین همین حالا چند لارو به داخل کره چشمم افتادند. اگر با آن دستگاهها ته چشمم را نگاه کنی به راحتی می بینی اشان… اما تو که بلد نیستی لابد.
لاروها بعد از یک شنای حسابی در مایع چشم آرام آرام به سمت گیجگاه حرکت می کنند و انگار در میهمانی جشنی دعوت شده باشند رقص کنان در گیجگاهم پخش می شوند. صدای پایکوبیشان را در گوشم می شنوم و از تکان رقصشان موج درد در سرم می پیچید. از همانجاست که کم کم به تمام قسمتهای چپ بدنم می روند و بالاخره سر از دست چپم درمی آورند و به نوک انگشتانم می رسند…”
باز کف دستش را نگاه کرد و چیزی برداشت “ببین همین است. می بینی اش؟ این لارو درد است… نمی بینی؟ عجب. بگذار درست نشانت بدهم.”
… کاسه چشمش که خالی شد، چشمش را کف دستش گرفت : ” می بینی چشمم پر از لارو است”. اما من در سکوت خود از همان اول کرمها را دیده بودم و حالا، از سوراخی که به مغزش راه داشت لاروهای لیز و لزج را می دیدم که به سرعت بیرون می آمدند. حجم تن او کف اتاق کم کم به توده ای از کرم بدل شد.

*این مطلب در تاریخ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387و در ساعت 8:25 بعد از ظهر نوشته شده بود. عجب تکراری است در این سالها

امروز بعد از نماز عصر بغضم ترکید. فاتحه ای خوندم و بسم اللهی گفتم و قرآن رو به نیت تفسیر این دوران باز کردم. اینکه آیا این روش کمک خواستن از قرآن درسته یا نه رو نمی دونم اما تا به حال چند بار پاسخ سردرگمی هام رو اینطور از قرآن گرفتم. نتیجه این بود:

و هر كس از ياد من دل بگرداند در حقيقت زندگى تنگ [و سختى] خواهد داشت و روز رستاخيز او را نابينا محشور مى‏كنيم (۱۲۴)

وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَى ﴿۱۲۴﴾

مى‏گويد پروردگارا چرا مرا نابينا محشور كردى با آنكه بينا بودم (۱۲۵)

قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمَى وَقَدْ كُنتُ بَصِيرًا ﴿۱۲۵﴾

مى‏فرمايد همان طور كه نشانه‏هاى ما بر تو آمد و آن را به فراموشى سپردى امروز همان گونه فراموش مى‏شوى (۱۲۶)

قَالَ كَذَلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَكَذَلِكَ الْيَوْمَ تُنسَى ﴿۱۲۶﴾

و اين گونه هر كه را به افراط گراييده و به نشانه‏هاى پروردگارش نگرويده است‏سزا مى‏دهيم و قطعا شكنجه آخرت سخت‏تر و پايدارتر است (۱۲۷)

وَكَذَلِكَ نَجْزِي مَنْ أَسْرَفَ وَلَمْ يُؤْمِن بِآيَاتِ رَبِّهِ وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَشَدُّ وَأَبْقَى ﴿۱۲۷﴾

آيا براى هدايتشان كافى نبود كه [ببينند] چه نسلها را پيش از آنان نابود كرديم كه [اينك آنها] در سراهاى ايشان راه مى‏روند به راستى براى خردمندان در اين [امر] نشانه‏هايى [عبرت‏انگيز] است (۱۲۸)

أَفَلَمْ يَهْدِ لَهُمْ كَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُم مِّنَ الْقُرُونِ يَمْشُونَ فِي مَسَاكِنِهِمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّأُوْلِي النُّهَى ﴿۱۲۸﴾

و اگر سخنى از پروردگارت پيشى نگرفته و موعدى معين مقرر نشده بود قطعا [عذاب آنها] لازم مى‏آمد (۱۲۹)

وَلَوْلَا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِن رَّبِّكَ لَكَانَ لِزَامًا وَأَجَلٌ مُسَمًّى ﴿۱۲۹﴾

پس بر آنچه مى‏گويند شكيبا باش و پيش از بر آمدن آفتاب و قبل از فرو شدن آن با ستايش پروردگارت [او را] تسبيح گوى و برخى از ساعات شب و حوالى روز را به نيايش پرداز باشد كه خشنود گردى (۱۳۰)

فَاصْبِرْ عَلَى مَا يَقُولُونَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَقَبْلَ غُرُوبِهَا وَمِنْ آنَاء اللَّيْلِ فَسَبِّحْ وَأَطْرَافَ النَّهَارِ لَعَلَّكَ تَرْضَى ﴿۱۳۰﴾

و زنهار به سوى آنچه اصنافى از ايشان را از آن برخوردار كرديم [و فقط] زيور زندگى دنياست تا ايشان را در آن بيازماييم ديدگان خود مدوز و [بدان كه] روزى پروردگار تو بهتر و پايدارتر است (۱۳۱)

وَلَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيَاةِ الدُّنيَا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَرِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَأَبْقَى ﴿۱۳۱﴾

نگاشته شده توسط: یک شهروند | ژوئن 24, 2009

همه سالم هستیم

WHO definition of Health

Health is a state of complete physical, mental and social well-being and not merely the absence of disease or infirmity

WHO

دو تا رادیو داشت، از همون ترانزیستوری ها. خیلی وقت بود که مدلهای جدید رادیو به بازار اومده بود اما عاشق اون دو تا رادیو بود. شبا می نشست روی صندلی ِ کنار طاقچه ای که رادیو روش بود، گوشش رو می چسبوند به رادیو و همینطور اون پیچ موج یابش رو می گردوند تا برسه به اونجایی که می خواد. ما که سر درنمی آوردیم توی اون ویز ویز و پارازیتی که مغز رو نابود می کرد چی می شنوه. حقیقتش خیلی هم برامون مهم نبود، مشغول بازی بودیم و فقط کلافه می شدیم که چرا گاهی سرمون داد می زنه و ساکتمون می کنه تا بهتر صدای پارازیت رو بفهمه، اما برای اون مهم این بود که از بین صدای پارازیت اون چیزی رو که می خواست می شنید. اون روزا تلویزیون مدام شوی رنگارنگ نشون می داد و فیلمای وسترن می ذاشت و ما تو عالم بچگی از دیدن جان وین کیف می کردیم. بعدترها بود که با دیدن فیلمای جنگ جهانی دوم یاد اون و رادیوی ترانزیستوری اش افتادم.  تو جنگ جهانی هم مردم می نشستن یه گوشه، رادیوی ترازیستوریشون رو روشن می کردن، صداش رو پایین می آوردن و گوششون رو به وزوز رادیو می سپردن. با همین وزوزها بود که مردم خبر شکست آلمانا رو شنیدن و جشن گرفتن.

یادمه یه بار ازش پرسیدم ” بابابزرگ این چیه که همه اش گوش می کنی و هی به ما می گی هیس تا بهتر بشنوی”. نگاهی بهم کرد و جوابی نداد. کم کم خیابونا شلوغ شد. حالا دیگه می دیدیم خیلیا تو خیلی از خونه ها از همین رادیوهای ترانزیستوری دارن و گوششون رو به بلندگوی رادیو می چسبونن و آخرین اخبار رو گوش می کنن. وقتی صدای گلوله ها اومد با همه بچگیمون فهمیدیم تو مملکت یه خبراییه. دیگه صدای رادیو بلندتر شده بود و اطلاعیه های مردی که بعدترها اسمش رو یاد گرفتمی خونده می شد. حتی گاهی باهاش مصاحبه می کردن و ما هم کنار بزرگترا می نشستیم و گوش می دادیم. دیگه واسه خودمون تحلیل گر سیاسی شده بودیم و نظر هم می دادیم. بالاخره یه روز اون مرد به خونه اومد.اون روز رو به خوبی یادمه. دیگه رادیو روشن نبود. این بار تلویزیون ملی ایران اول سرود شاهنشاهی رو پخش کرد و بعد مراسم استقبال از مردی رو پخش کرد که دل یه ملت واسه اش می لرزید. چند روزی طول کشید تا صدای سرود شاهنشاهی برای همیشه از رادیو و تلوزیون قطع بشه. فکر کنم همون روزا بود که رادیوهای ترانزیستوری جمع شدن چون دیگه کسی به شنیدن صدای پارازیت اونا نیاز نداشت. مهم نبود صداشون بلنده یا کوتاه، مهم این بود که صدای حقیقت تو کشور اونقدر بلند بود که می شد بی هیچ پارازیتی اون رو گوش کرد.

یادت بخیر بابابزرگ با اون رادیوی ترانزیستوریت و عشقی که تو دل ما نسبت به امام شعله ور کردی.

با سلام و عرض ارادت و ادب

آقای خامنه ای امسال عید با شنیدن شعار اصلاح الگوی مصرفتان به خود بالیدم که در مملکتی هستم که رهبرش چنین پیامی را برای یک سال می دهد. خوشحال شدم که می توانم به مردم بگویم در مصرف همه چیز صرفه جویی کنید تاسالم بمانید. خوشحال شدم که شاید مصرف سوخت کمتر شود و تنقلات ناسالم از زندگی مردم حذف شود. اما هیچگاه به کوچک شدن سفره های مردم نیندیشیدم.

این روزها وقتی مقایسه قیمتهای سال 84 با 87 را می خوانم مغزم سوت می کشد. افزایش دو و نیم برابری قیمت نان شاید همان دلیل اصلی کم آوردنهایم، کم آوردنهایمان، باشد. همین دیروز بود که بابت خرید چهار جور میوه هر کدام به مقدار یک کیلو 30000 تومان پول از جیبم رفت.

آقای خامنه ای من 43 ساله، پزشک و شاغل در دانشگاه به عنوان یک پژوهشگر هستم. در واقع من باید از دهکهای بالای جامعه باشم اما حقوقم تنها کفاف یک زندگی کاملا اولیه را می دهد. شما را به خدا راضی نشوید اتفاقی بیفتد که این روند رشد تورم ادامه پیدا کند و من و مایی زیر پای زورمندان مظلوم نما  له شویم. آقای خامنه ای پس از این شمارش آرا چشم امید ما تنها به شماست چرا که بسیاری از ما می دانیم که آنچه رخ داد با  آنچه اعلام شد متفاوت بوده است.

نگاشته شده توسط: یک شهروند | ژوئن 12, 2009

ایران در مسیر جامعه مدنی

روزی که محمد خاتمی پای به عرصه انتخابات ریاست جمهوری گذاشت به خوبی می دانست که در چه مسیری قدم گذاشته است. آنچه رخ داد اما ناشکیبایی جامعه ای بود که هنوز جایگاه فرهنگ و مدنیت نهادینه شده در زندگی را نمی دانست. جامعه ای که تا آن روز عادت کرده بود که به جایش تصمیم بگیرند، غذایش دهند، بزرگش کنند و نگهداری اش کنند. سالها طول کشید تا سیاست گفتمان مدنی در جامعه جای پای محکمی پیدا کند.

محمد خاتمی پیروز شد و قدم به کاخ ریاست جمهوری گذاشت شاید با این تصور که آنها که او را انتخاب کرده اند جایگاه مدنیت و گفتمان و تعقل را به خوبی می دانند. به همین دلیل بود که هم زمان با بنیان گذاشتن نهادهای مدنی تصمیم گیرنده در جامعه ایرانی، به عنوان پیشرو در جهان گفتگوی تمدنها را بنیان گذارد. خاتمی آن روزها چنان با مدنیت اخت شده بود که توان این را داشت که طرحی اینچنینی را در سازمان ملل مطرح کند، طرحی که توسعه یافته ترین دولتها هم آن را طرح نکرده بودند. خاتمی گامی بزرگ به سوی صلح و حفظ حقوق بشر برداشت اما متاسفانه جامعه ایرانی استفاده کمی از این نخبه بزرگ جهان کردند. شاید علت این بود که خاتمی جایگاه ترتیبی نیازهای بشر را به فراموشی سپرده بود. مدنیت و رفع نیازهای تعالی زمانی برای بشر حائز اهمیت می شود که نیازهای ابتدایی فیزیولوژیک، امنیتی و اجتماعی او برآورده شده باشد. مردم ایران آنچنان تحت تاثیر نیازهای اولیه فیزیولوژیکشان بودند که حتی تعقل نکردند تا کاهش تورم را به نزدیک ده درصد درک کنند. آنها از خاتمی می خواستند که در 8 سال نه تنها مایحتاج خانه های یک به یکشان را تامین کند بلکه کشور آنها را به سمت یک تامین اجتماعی گسترده پیش برد. و چنین شد که شعارهای عوام فریبانه دیگران توانست بر صداقت و مدنیت چیره شود.

امروز اما 12 سال از آغازین روزهای حضور خاتمی می گذرد و آنچه او به دنبال آن بود کم کم به گُل نشسته است. انتخابات امسال، سوای آنکه نتیجه اش چه باشد، نشان داد که جامعه ما علیرغم خواست زورمداران روی به تعقل آورده است. جایگیر شدن شبکه های مردم نهاد غیر دولتی آرام آرام در جامعه خود را نشان داد. اصلاح طلبان نشان دادند که گفتمان را مقدم بر مشاجره می دانند. به خوبی ثابت کردند که جامعه و دسته بندی های آن را می شناسند. نحوه برقراری ارتباط در جامعه را علیرغم نداشتن بزرگترین رسانه، صدا و سیما، خوب می دانند. آنها ثابت کردند که حامیان آنها به تعقل روی آورده اند و یک به یک آنها آماده دفاع منطقی از مواضع کاندیدای خود هستند؛ مباحثه را بلدند و آمار را می شناسند و آماده توضیح دادن همه نمودارهای رسمی و صحیح هستند. تفاوت تورم 15 درصد را با 25 درصد درک می کنند و توضیح آن را برای افرادی که دانش کمتری دارند بلدند.

همه اینها تمرین مدنیت بود. ملت ما نشان دادند که برقراری رابطه، آرامش، دوست بودن با دشمن، کسب دانش بیشتر و شادی مدنی را آموخته اند. امروز هم که نباشد فردا حتما این ملت نهادهای مدنی را بنیانگذاری خواهند کرد و چه زورمداران بخواهند و چه نخواهند دموکراسی، دانش و دوستی در این کشور نهادینه خواهد شد.

خاتمی عزیز، نام شما  به بزرگی نام کوروش و گفتمان مدنی تان به درخشش منشور حقوق بشر او در تاریخ ایران و جهان خواهد ماند.

پی نوشت: در این لحظه ایرنا اعلام کرد که 69 درصد آرای شمارش شده از آن احمدی نژاد است اما من ایمان دارم که مشارکت بالای 70 درصدی این جامعه مدنی میرحسین موسوی را بر مصدر ریاست جمهوری خواهد نشاند و ما شنبه شبپیروزی مدنیت در کشور را جشن خواهیم گرفت.

نگاشته شده توسط: یک شهروند | ژوئن 11, 2009

نقش ِ جهان سبز/ میرحسین موسوی

453003_orig

اسم انقلاب مخملی را که می آورید از شرم عرق بر چهره تان نمی نشیند؟ سالهای سال بود غریو الله اکبر را از زبان آنانی که مصادیق خطر امنیت اجتماعی می نامیدشان نشنیده بودم. سالیان سال بود  دخترانی را که بدون توجه به نوع حجاب برای امام خمینی هورا می کشیدند ندیده بودم. مدتهای مدید بود این همه آدم متفاوت در شکل و مشابه در عقیده را یک جا ندیده بودم که شعارشان پیروی از قانون اساسی جمهوری اسلامی باشد. جدا شرمتان نمی شود نام کسی را که انقلاب ایران را در یادها زنده کرد بنیانگذار انقلاب مخملی بگذارید.

دیروز در میدان امام اصفهان اشک دخترانی را دیدم که تا پیش از این دلشان برای آیت الله خمینی نلرزیده بود. پسرانی را دیدم که پیش از این تمام فکر و ذکرشان فرار از کشور بود و امروز همه امیدشان زندگی در کشور ایران و زیر پرچم سه رنگ آن است و تنها خط قرمزشان قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران.

میدان نقش جهان یک سره سبز بود. سبزی میدان نه از خوانده شدن با نامه ها بود که طبیعت خودجوش زمین گویا همه جا را سبز کرده بود، انگار از هر ذره این خاک یک انسان سبز جوشیده بود. جمعیت یک صدا فریاد صیانت از آراء را برمی آوردند و به یکدیگر روشهای مختلف حفاظت آنها را می آموختند. رنگ سبز، رنگ اهل بیت، رنگ سلامت، رنگ زمین سالم در مقابل آبی آسمان و آجری میدان نقشی زیبا در نقش جهان آفرید. دیروز نقش جهان یک سره نقش ِ جهان بود.

راستی چه شده است که بعد از این همه نام نبردنها از ایران، پرچمها را بر سر چوب، همان نماد همیشگی تان، کرده اید تا در مقابل ایرانی بیاستید؟ مگرنه اینکه این حیله را 1400 سال پیش کفار برای پیروزی بر مسلمانان به کار بردند، قرآنها را سر نیزه کردند و به جنگ قرآن رفتند. آسمان آبی امروز، درختان سبز بهاری، خورشید نورانی درخشان و نگاه دختران و پسران یک رنگ سرزمینم آوای پیروزی بر تزویر به چوب کشیدن پرچمهاتان را می دهد. حیف از ایران و نام ایرانی و پرچم سه رنگش که به تزویر و دروغ بیالاید.

فردا هر یک از ما یک رای دهنده و یک ناظر خواهد بود تا شنبه در جشن شادمانی سبز به تن کنیم و پای بکوبیم و پرچم ایران را در جای جای کشورمان به اهتزاز درآوریم. دست خدا به همراه همه راستگویان این سرزمین که روزی گفتم پشتوانه شان همان صداقتشان است و بس.

پی نوشت:

  • دیروز برای انجام کاری به اداره کل محیط زیست اصفهان مراجعه کردم. خبرنامه بسیج کارمندان در دو نسخه در ورودی این اداره و نیز راه پله ها نصب شده بود که در آن از اخبار مربوط به اصلاح طلبان و مشکلات بین آنها با لحنی تمسخرآمیز نوشته شده بود. با تهدید بنده مبنی بر شکایت به ستاد انتخابات آنها را برداشتند. اگرچه نمی دانم بعد از خروج من از ان اداره چه اتفاقی افتاد.
  • بعد از مراجعه به محیط زیست به استانداری سری زدم و با  افرادی مواجه شدم که پاسخ نامه هایشان با رئیس جمهور را درست دو روز قبل از انتخابات دریافت کرده و خوشحال بودند
  • پس از استانداری به محل کارم رفتم. در ورودی، مسئول انتظامات مشغول توزیع تبلیغات مراسم حامیان احمدی نژاد در ورزشگاه تختی بود که پس از آنکه به او تذکر دادم و عنوان کردم که شکایت خواهم کرد آنها را کناری گذاشت. البته شاید پس از آن به صورت مخفیانه این کار را ادامه داده باشد.

نتیجه: تبلیغات در مراکز دولتی ممنوع است مگر بر له آقای احمدی نژاد و علیه اصلاح طلبان باشد

نگاشته شده توسط: یک شهروند | ژوئن 8, 2009

اصلا چه معلوم که علف هرز مفیدتر از ریحان نباشد.

آقای احمدی نژاد گفته بودید که: ” علف هرز هم سبز است اما هرز است.”
آقای دکتر؛ علف هرز هم سبز است، هم زنده و هم از ملزومات ادامه حیات زمین. حتی پیش از آفرینش انسان هم سبز خلق شده بود. و ما غافلیم از اینکه پیش از پیدایش واژه توسط بشر نه علف هرز را هرز می نامیدند، نه گل سرخ را سرخ. هر چه بود یک دست طبیعت بود و باید می بود تا زمین زنده و بالنده بماند. و  راستی که اصلا چه معلوم که علف هرز مفیدتر از ریحان نباشد.

آقای احمدی نژاد این انسان بود که برای خوردن ریحان علف را هرز نامید. همانگونه که این روزها برای ساخت خانه درخت را مانع می داند و باغ را تغییر کاربری می دهد و برج بنا می کند؛ برای تامین آب مسیر رودخانه را می بندد، عوض می کند و زنده رودی را می میراند؛ برای ساخت فولاد راهی جز فرو رفتن آلاینده ها در خاک زنده نمی یابد و خاک را مسموم می کند. آری آقای احمدی نژاد همانگونه که جنگل ها روز به روز کمتر می شوند، جاده ها زیادتر و برهوت گسترده تر.

آقای احمدی نژاد آنچه به نظر شما علف هرز است در واقع یکی از اجزاء زنده نگاه داشتن زمین در مقابل بیابان و فرسایش خاک بوده است. چه بسا که همان ریحان شما علف هرز زندگی زمین باشد.

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها